بعد از مدتها بي غزلي وكلافگي آمده ام، اين روزها هماي غزل بدجور روي شانه ام لانه كرده اميدوارم همچنان جايش خوش
باشد.
واما نكته اي ديگر اين كه دوست سخنور وشاعر بنده جناب آقاي حمدالله برنايي هم به جرگه وبلاگنويسان پيوسته، ضمن
آرزوي موفقيت براي اين شاعر گرامي اضافه ميكنم كه دوستان عزيز مي توانند در وبلاگ ئاوات
مـيرقـصـد آفـتاب در اوزان دست من
«مفعول وفاعلات و...» فراخوان دست من
هر كـس كه حاضـر است بيايد جلوي تير
رقـصـي كـند مـيانهي ميدان دست من
«دي شـيخ با چـراغ...»وازاين مهملات كه
بر مي خـورد چـراغ به انسان دست من
اين وحـي منزل است نه تردستي وجنون
ايـمـان بيـاوريد به ايـمـان دست من!
پيغمبري كه شرط وشروطش مشخص است:
«بايد گـذشـت از دلًًًًًٌٍٍََََُُُُِِْ طـوفـان دست من»
بيت ششـم نوشته شـد و تو نِِشـسـته اي
ديگـر بـزن به كــوه و بيابان دسـت من
رنگ خشـونت از غزلم كـوچ كـرده بود
ساكـت نشست رسـتم دسـتان دست من
انگـشتهـاي سـبز مـرا باد برده بود
خـوابش گـرفته بود نگهبان دسـت من
بـاروبـنـه مسـافرتم را خـراب كـرد
تقصـير من نبود، چـمـدان دست من...
حلق مـرا دو دست كسي سخت ميفشرد
باﻻ نميرسـيد چـرا جــان دست من
اين بيت آخـر است واز خـواب ميپرم
مـن بودم و جـنازه بي جـان دست من
قصلان – ديماه 84
