قیصر هم رفت
امان از روزگار شاعر کش
این مطلب را وقتی نوشتم که قیصر امین پور سفره ی غزلش رابسته بود حالم گرفته شد
روزهاي زرد پاييز خش وخش كنان از راه مي رسند وبي برگي وسرما جاي سر سبزي وگرما را مي گيرند وباد خزان در چمن دهر حكمفرما مي شود اما اين اتفاقها سه سال است كه حال وهواي دلگير ديگري هم براي من در بر دارند وآن مرگ بهترين شاعر شهرمان است شاعري كه رفته رفته داشت پله هاي ترقي را طي مي كرد«
سيد فريد اجاقي» شاعر توانايي كه دغدغه هاي والاي انساني او را شاعري آرمانخواه ومتعهد كرده بود شاعر ي كهانديشه نابش هر واژه ي شعرش را بديع وقابل تامل
مي نمود شاعري كه خيلي زود پر پر شد
واين هم يك غزل ويك سپيد كه جزو بهترين آثار اوست
روله چشمان تو را وقتي كه شب دزديد وبرد
آفتاب سرخ هم در كوهساران جان سپرد
شيهه ي زخمي اسب بي سوارت مرگ را
جار مي زد دايه جان فرياد مي زد كاوه مرد
با لش بي سر كه پايين آمدي از كوهسار
سرزمين پيرمان در بغض تلخي غوطه خورد
بر مزارت گريه كردم آنقدر تا يك نفر
مثل تو زاييده شد ازبطن دخترهاي كُـرد
غم نخور روله برارت تا ابد با خون دل
بعد تو برنوي پيرت را در آغوشش فشرد
اين شب اهريمني بايد بداند كوه سرخ
كاوه اي را داد و پر شد از هزاران مرد گرد
![]()
هميشه
مثل هميشه ناشتا
ازگلويم غرغره مي شوي
زيباي نا آشناي نشسته در چشمان تاقچه
هميشه
مثل هميشه ناشتا
از گلوي غليظ سيگارهاي قاب كرده ام سرفه مي كني
آن روز را كه گيسوانت از فرط تب شعله مي كشيد
وبرف آرام آرام
كريسمس دوباره ي مسيح را بر تنت مي باريد
و تو بانوي كهنسال كاج
بي بلا نسبت عاشقم مي شدي
وپير مي شدي
مثل هميشه در گلوي قاب كرده چشمانت
و من تنها
به اتكاي انساني كه منم
وفلسفه اي در خور انكارسلطنت آسمان
راه مي پيمودم در پياده رو
چون اسپارتاكوس
با صد هزار واژه ي برده
سر به عصيان سياه سكوت تو
لبانم پا گرفته بود
تا سرودن شعري در فرا خور اندوه دستانم
هان اي تمامي همشهريان پارك نشين من
نشسته خسته
روي نيمكت سرد عصر ژانويه مريم
ازبار تهمتي كه جيغ صبح مسيح را انكار مي كند
مي بخشيد آقا اتاق زايمان؟
وبعد يك دامن پراز عيسي بر صليب فاضلاب عمومي شهر ميخ مي شود
حالتان مريم؟
خوبم پدر آسماني ام
آنقدركه تا نيمه شب ديگري
پهن مي شود بستر تنم
مثل هميشه ناشتا
و برف آرام آرام
كريسمس دوباره ي مسيح را بر تنت مي بارد

