قصلان
۱)
ای ماه نشسته بر جبین قصلان
رویای پلنگ در کمین قصلان
انگار که پیکر تو را نقش زدند
با مرمر خفته در زمین قصلان !!
۲)
ای باد خزان چه می کنی با قصلان؟
ای کاش دوباره می شد اینجا قصلان
برگرد و بیاور آن گلابی ها را
تا باغـچه حیاط ما تا قصـلان
۳)
قصلان٬ قصلان٬جان و جهانم قصلان
«ایمان و امان و ...»آسمانم قصلان
من کودکی ام به دشت و باغت جا ماند
ای وای چرا نشد بمانم قـصلان؟؟؟؟؟
صلی الله علیک یا حسن ابن علی ایها المجتبی
مثل گلی که در چمدان سبز می شود
قلب زمین میان زمان سبز می شود
حتما به نامهای بزرگی رسیده است
وقتی کویر از هیجان سبز می شود
حالا دهان به عطر عجیبی دچار گشت
نامی بزرگ روی زبان سبز می شود
باران به انتهای خودش خوب می رسید
جایی که رنگ رنگ کمان سبز می شود
نبض بهار و جنگل و گلها به دست توست
امید بین هر ضربان سبز می شود
![]()
ما از تبر به اره برقی ... چه فایده؟
کابوسهای سرو روان سبز می شود
وقت چراغ قرمز و لبخند گل فروش
با ریشه ای که از همدان سبز می شود
دیگر به باد می دهم این نا نوشته را
سرهای سرخ وقف زبان سبز می شود
![]()
تو آمدی و ماه خدا هم کریم شد
با نام تو زمین وزمان سبز می شود
حالا گلی میان دو دستم شکفته است
ازچشمه ای که در رمضان سبز می شود
گلابی ها رسیده اند
سکانس آخر ابروی تیز بازیگر
و نقطه ای که نظر را کشید پشت در
دری که وا شد و پروانه ها زمین خوردند
زباغ مانده فقط لاشه ی گلی پرپر
چه ساده ای که شما را ندیده بشناسم
که در مخیله ات انداختی مرا در سر
تو فکر می کنی این اشک ضرب در دریا
جواب می دهد از چشمهای غوطه ور؟
نیامدی که به پایت پرنده ای بکشیم
نرفتی اشک بریزم برات پشت سر
ز کوچه های حکومت نظامی آمده ای
به خانه های پر از پنجره هواکش در
سکانس پالیدن سکانس پولیدن
سکانس مرگ طبیعی به جای زخم تبر
و زوم داده به پروانه کارگردان را
زبان بلبل شیدا ز چاک پشت سر...
سکانس بوسه سکانس عمیق چاه نفت
که من دوباره بیایم دوباره باید رفت
که عشق تو منو کشته وبی تو هرگز که
پرسپولیس و هوادار رنگ قرمز که...
چرا خیال ندارد دوباره بر خیزد؟
پرنده بال ندارد دوباره بر خیزد
که مرد از جنم انقلابی افتاده
درخت بار نداده گلابی افتاده
گلابی افتاده
روی آسفالت له شد
قصلان
برای مداح جان سوخته اهل بیت (ع) حاج عبدالرضا هلالی
دل تو ساخته شد با گل بین الحرمین
که چنین غرق شدی در دل بین الحرمین
کفتر جلد حرم نوبت پرواز تو بود
بال رقصانده ترین حامل بین الحرمین
این چه هو بود کشیدی که گلویت گل ریخت
وز پی اش دلشدگان داخل بین الحرمین
خاک از ریزش آن شهد به جوش آمده مست
چون مرادی که شده حاصل بین الحرمین
موج می آید و می گیرد و می رقصاند
تو به دریا بزن از ساحل بین الحرمین
مادرش منتخبت کرد و به تو شعله زدند
گر گرفتی و شدی قابل بین الحرمین

شب نیست از تراکم خاموشی
خورشید در عبای تو پیچیده است
یاجوادالائمه
سوغات کاظمیه
باب المراد شاه کرم قبله ی نهم
ای رکعت ولای شما حمد هجدهم
من بیقرار ومست ز انوار کاظمین
صبح علی الطلوع خوراندی مرا تو خم
بیرون زدم زجان وجهان در هوایتان
در کوره راه بودم ونزدیک تر به گم
دست کریم و جود امام جوان من
ادعونی استجب ...که رسید و نشد لکم
از کاظمین و طوس رسیدند یک به یک
از برکت حضور تو صبح آمده به قم
عرش برین میان دو تا گنبد طلا
صل علی الزکی التقی قبله ی نهم
عکسهای کربلا در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
لبهای خسته جمله بسازید با
کریم نذر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(ع)عطر تو باد را چه گرفتار می کند بندی به ماه بسته و بیکار می کند
عطری که از حریم حرم آمد و گرفت خورشید را تکانده و بیدار می کند
حالا به یمن توست جهان سبز و روشن است جنگل به گوشه چشم تو اقرار می کند
لو کان العقل رجلا هیبتی شگفت
دریا به سر شکستنش اصرار می کند
حالا جهان گرسنه آن سفره شماست
اینجا مگر دو دست کرم کار می کند
پیغمبر از لبان مبارک به عرش گفت
این نیمه را به بوسه ات افطار می کند
قیصر هم رفت
امان از روزگار شاعر کش
این مطلب را وقتی نوشتم که قیصر امین پور سفره ی غزلش رابسته بود حالم گرفته شد
روزهاي زرد پاييز خش وخش كنان از راه مي رسند وبي برگي وسرما جاي سر سبزي وگرما را مي گيرند وباد خزان در چمن دهر حكمفرما مي شود اما اين اتفاقها سه سال است كه حال وهواي دلگير ديگري هم براي من در بر دارند وآن مرگ بهترين شاعر شهرمان است شاعري كه رفته رفته داشت پله هاي ترقي را طي مي كرد«
سيد فريد اجاقي» شاعر توانايي كه دغدغه هاي والاي انساني او را شاعري آرمانخواه ومتعهد كرده بود شاعر ي كهانديشه نابش هر واژه ي شعرش را بديع وقابل تامل
مي نمود شاعري كه خيلي زود پر پر شد
واين هم يك غزل ويك سپيد كه جزو بهترين آثار اوست
روله چشمان تو را وقتي كه شب دزديد وبرد
آفتاب سرخ هم در كوهساران جان سپرد
شيهه ي زخمي اسب بي سوارت مرگ را
جار مي زد دايه جان فرياد مي زد كاوه مرد
با لش بي سر كه پايين آمدي از كوهسار
سرزمين پيرمان در بغض تلخي غوطه خورد
بر مزارت گريه كردم آنقدر تا يك نفر
مثل تو زاييده شد ازبطن دخترهاي كُـرد
غم نخور روله برارت تا ابد با خون دل
بعد تو برنوي پيرت را در آغوشش فشرد
اين شب اهريمني بايد بداند كوه سرخ
كاوه اي را داد و پر شد از هزاران مرد گرد
![]()
هميشه
مثل هميشه ناشتا
ازگلويم غرغره مي شوي
زيباي نا آشناي نشسته در چشمان تاقچه
هميشه
مثل هميشه ناشتا
از گلوي غليظ سيگارهاي قاب كرده ام سرفه مي كني
آن روز را كه گيسوانت از فرط تب شعله مي كشيد
وبرف آرام آرام
كريسمس دوباره ي مسيح را بر تنت مي باريد
و تو بانوي كهنسال كاج
بي بلا نسبت عاشقم مي شدي
وپير مي شدي
مثل هميشه در گلوي قاب كرده چشمانت
و من تنها
به اتكاي انساني كه منم
وفلسفه اي در خور انكارسلطنت آسمان
راه مي پيمودم در پياده رو
چون اسپارتاكوس
با صد هزار واژه ي برده
سر به عصيان سياه سكوت تو
لبانم پا گرفته بود
تا سرودن شعري در فرا خور اندوه دستانم
هان اي تمامي همشهريان پارك نشين من
نشسته خسته
روي نيمكت سرد عصر ژانويه مريم
ازبار تهمتي كه جيغ صبح مسيح را انكار مي كند
مي بخشيد آقا اتاق زايمان؟
وبعد يك دامن پراز عيسي بر صليب فاضلاب عمومي شهر ميخ مي شود
حالتان مريم؟
خوبم پدر آسماني ام
آنقدركه تا نيمه شب ديگري
پهن مي شود بستر تنم
مثل هميشه ناشتا
و برف آرام آرام
كريسمس دوباره ي مسيح را بر تنت مي بارد
کربلا ما داریم می آییم...

امشب وزیده باد پریشانی از حرم
در بر گرفت جسم مرا جانی از حرم
مبهوت چشم آبی وموزون آن نگاه
با یک طلوع تازه در ایوانی از حرم
بیهوش ومست روی زمین گر گرفته ام
شاید به این امید که بارانی از حرم
این قطره را بگیر که لب تشنه ی شماست
واکن دری به صحن خروشانی از حرم
عرش برین میان دوتا گنبد طلا
یک تکه از بهشت خیابانی از حرم
ای همچنان که می گذرد روزگارها
جاری شده است جانی و جریانی از حرم
افتاده رد پای تو بر روی موجها
آغاز هر چه نقطه ی پایانی از حرم
ر و ا ن ی
وضوح تصویری بی وضوح تصویری
که برف آمده با زوزه ای اساطیری
و گرگها که سر لاشه ی تو می رقصند
چه حس وحال قشنگی شده شکم سیری
که پشت پنجره آنتن شکست وباران را
به چشمهای تو پاشید بین در گیری
تو حرف کهنه ی بادی که من نمی خواهم
صدای کهنه ی افتاده در سرازیری
لوایحی که به صلح جهان نیانجامید
میان معرکه سر می زند سر پیری
دهان تشنه به خون دو ماهی قرمز
وگربه ها وپس از گربه ها وآخرش شیری...
انار له شده ات را به دست من بسپار
تو باغبان که نبودی که هیچ توفیری...
هوای تیمارستان وساک خالی تو
رها تر از همه ی چرخهای زنجیری
وباد آمده اینجا نمی شود که نشست
زلوله ای که تفنگ است می وزد تیری
تو زوزه می کشی اینجا قطار می آید
قطار آمده حالا چرا نمی میری؟!
![]()
به او که می خواندم
با نگاهی تاول زده
تشنه ی اشاره ای
می مانم کنار همین تبرک
با خنده های مردگانی
که بر می گردندو می کشند بهشت را
بر بوم سفید ذهنم
چقدر نمی خوانی ام
از دست خویش
نمی دانم با سری خونین
ومیله هایی سخت
چگونه تاب بیاورم
آن همه نور را ؟!

