برای مداح جان سوخته اهل بیت (ع) حاج عبدالرضا هلالی
دل تو ساخته شد با گل بین الحرمین
که چنین غرق شدی در دل بین الحرمین
کفتر جلد حرم نوبت پرواز تو بود
بال رقصانده ترین حامل بین الحرمین
این چه هو بود کشیدی که گلویت گل ریخت
وز پی اش دلشدگان داخل بین الحرمین
خاک از ریزش آن شهد به جوش آمده مست
چون مرادی که شده حاصل بین الحرمین
موج می آید و می گیرد و می رقصاند
تو به دریا بزن از ساحل بین الحرمین
مادرش منتخبت کرد و به تو شعله زدند
گر گرفتی و شدی قابل بین الحرمین

شب نیست از تراکم خاموشی
خورشید در عبای تو پیچیده است
یاجوادالائمه
سوغات کاظمیه
باب المراد شاه کرم قبله ی نهم
ای رکعت ولای شما حمد هجدهم
من بیقرار ومست ز انوار کاظمین
صبح علی الطلوع خوراندی مرا تو خم
بیرون زدم زجان وجهان در هوایتان
در کوره راه بودم ونزدیک تر به گم
دست کریم و جود امام جوان من
ادعونی استجب ...که رسید و نشد لکم
از کاظمین و طوس رسیدند یک به یک
از برکت حضور تو صبح آمده به قم
عرش برین میان دو تا گنبد طلا
صل علی الزکی التقی قبله ی نهم
عکسهای کربلا در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
لبهای خسته جمله بسازید با
کریم نذر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(ع)عطر تو باد را چه گرفتار می کند بندی به ماه بسته و بیکار می کند
عطری که از حریم حرم آمد و گرفت خورشید را تکانده و بیدار می کند
حالا به یمن توست جهان سبز و روشن است جنگل به گوشه چشم تو اقرار می کند
لو کان العقل رجلا هیبتی شگفت
دریا به سر شکستنش اصرار می کند
حالا جهان گرسنه آن سفره شماست
اینجا مگر دو دست کرم کار می کند
پیغمبر از لبان مبارک به عرش گفت
این نیمه را به بوسه ات افطار می کند
قیصر هم رفت
امان از روزگار شاعر کش
این مطلب را وقتی نوشتم که قیصر امین پور سفره ی غزلش رابسته بود حالم گرفته شد
روزهاي زرد پاييز خش وخش كنان از راه مي رسند وبي برگي وسرما جاي سر سبزي وگرما را مي گيرند وباد خزان در چمن دهر حكمفرما مي شود اما اين اتفاقها سه سال است كه حال وهواي دلگير ديگري هم براي من در بر دارند وآن مرگ بهترين شاعر شهرمان است شاعري كه رفته رفته داشت پله هاي ترقي را طي مي كرد«
سيد فريد اجاقي» شاعر توانايي كه دغدغه هاي والاي انساني او را شاعري آرمانخواه ومتعهد كرده بود شاعر ي كهانديشه نابش هر واژه ي شعرش را بديع وقابل تامل
مي نمود شاعري كه خيلي زود پر پر شد
واين هم يك غزل ويك سپيد كه جزو بهترين آثار اوست
روله چشمان تو را وقتي كه شب دزديد وبرد
آفتاب سرخ هم در كوهساران جان سپرد
شيهه ي زخمي اسب بي سوارت مرگ را
جار مي زد دايه جان فرياد مي زد كاوه مرد
با لش بي سر كه پايين آمدي از كوهسار
سرزمين پيرمان در بغض تلخي غوطه خورد
بر مزارت گريه كردم آنقدر تا يك نفر
مثل تو زاييده شد ازبطن دخترهاي كُـرد
غم نخور روله برارت تا ابد با خون دل
بعد تو برنوي پيرت را در آغوشش فشرد
اين شب اهريمني بايد بداند كوه سرخ
كاوه اي را داد و پر شد از هزاران مرد گرد
![]()
هميشه
مثل هميشه ناشتا
ازگلويم غرغره مي شوي
زيباي نا آشناي نشسته در چشمان تاقچه
هميشه
مثل هميشه ناشتا
از گلوي غليظ سيگارهاي قاب كرده ام سرفه مي كني
آن روز را كه گيسوانت از فرط تب شعله مي كشيد
وبرف آرام آرام
كريسمس دوباره ي مسيح را بر تنت مي باريد
و تو بانوي كهنسال كاج
بي بلا نسبت عاشقم مي شدي
وپير مي شدي
مثل هميشه در گلوي قاب كرده چشمانت
و من تنها
به اتكاي انساني كه منم
وفلسفه اي در خور انكارسلطنت آسمان
راه مي پيمودم در پياده رو
چون اسپارتاكوس
با صد هزار واژه ي برده
سر به عصيان سياه سكوت تو
لبانم پا گرفته بود
تا سرودن شعري در فرا خور اندوه دستانم
هان اي تمامي همشهريان پارك نشين من
نشسته خسته
روي نيمكت سرد عصر ژانويه مريم
ازبار تهمتي كه جيغ صبح مسيح را انكار مي كند
مي بخشيد آقا اتاق زايمان؟
وبعد يك دامن پراز عيسي بر صليب فاضلاب عمومي شهر ميخ مي شود
حالتان مريم؟
خوبم پدر آسماني ام
آنقدركه تا نيمه شب ديگري
پهن مي شود بستر تنم
مثل هميشه ناشتا
و برف آرام آرام
كريسمس دوباره ي مسيح را بر تنت مي بارد
کربلا ما داریم می آییم...

امشب وزیده باد پریشانی از حرم
در بر گرفت جسم مرا جانی از حرم
مبهوت چشم آبی وموزون آن نگاه
با یک طلوع تازه در ایوانی از حرم
بیهوش ومست روی زمین گر گرفته ام
شاید به این امید که بارانی از حرم
این قطره را بگیر که لب تشنه ی شماست
واکن دری به صحن خروشانی از حرم
عرش برین میان دوتا گنبد طلا
یک تکه از بهشت خیابانی از حرم
ای همچنان که می گذرد روزگارها
جاری شده است جانی و جریانی از حرم
افتاده رد پای تو بر روی موجها
آغاز هر چه نقطه ی پایانی از حرم
ر و ا ن ی
وضوح تصویری بی وضوح تصویری
که برف آمده با زوزه ای اساطیری
و گرگها که سر لاشه ی تو می رقصند
چه حس وحال قشنگی شده شکم سیری
که پشت پنجره آنتن شکست وباران را
به چشمهای تو پاشید بین در گیری
تو حرف کهنه ی بادی که من نمی خواهم
صدای کهنه ی افتاده در سرازیری
لوایحی که به صلح جهان نیانجامید
میان معرکه سر می زند سر پیری
دهان تشنه به خون دو ماهی قرمز
وگربه ها وپس از گربه ها وآخرش شیری...
انار له شده ات را به دست من بسپار
تو باغبان که نبودی که هیچ توفیری...
هوای تیمارستان وساک خالی تو
رها تر از همه ی چرخهای زنجیری
وباد آمده اینجا نمی شود که نشست
زلوله ای که تفنگ است می وزد تیری
تو زوزه می کشی اینجا قطار می آید
قطار آمده حالا چرا نمی میری؟!
![]()
به او که می خواندم
با نگاهی تاول زده
تشنه ی اشاره ای
می مانم کنار همین تبرک
با خنده های مردگانی
که بر می گردندو می کشند بهشت را
بر بوم سفید ذهنم
چقدر نمی خوانی ام
از دست خویش
نمی دانم با سری خونین
ومیله هایی سخت
چگونه تاب بیاورم
آن همه نور را ؟!
از خود بيرون زدم در طلب خون تو

«عطر ياس» نذر سقاي تشنگان
دستي بزن به زبري روي زبان مشك
خـاليست از فــرات و ترنم دهـان مشك
ديگـر اميد روشـني از سـوزشش مگير
سـرخ است وبي ستاره سو ديدگان مشك
داغ طلـوع چـهـره ي بي رحــم تشنگـي
پر بود از كـوير وســراب آسمــان مشك
با پيچ وتاب بغض عـطـش گـير مي كـند
در آســـتان خـشـك گـلـو اسـتخـوان مشك
درآن نگاه يكسـره هر لـحظه مي نشست
تيري به قـلـب تشــنه لبي از كـمان مشك
دســتي رسـيد وخـلـوت او را بلـند كـرد
در ازدحــام آيـنـه هـا رفــت جـان مشك
گـردي بلند شـد و سواري زپشت نخل...
پر شـد زعـطـر ياس و سـپيده نهان مشك
يك ناگهـان و عـلقـمـه و نـور آفـتـاب
شـرمـنده بـود مـاه از آن ناگـهـان مشك
عاشورای ۸۱
بعد از مدتها بي غزلي وكلافگي آمده ام، اين روزها هماي غزل بدجور روي شانه ام لانه كرده اميدوارم همچنان جايش خوش
باشد.
واما نكته اي ديگر اين كه دوست سخنور وشاعر بنده جناب آقاي حمدالله برنايي هم به جرگه وبلاگنويسان پيوسته، ضمن
آرزوي موفقيت براي اين شاعر گرامي اضافه ميكنم كه دوستان عزيز مي توانند در وبلاگ ئاوات
مـيرقـصـد آفـتاب در اوزان دست من
«مفعول وفاعلات و...» فراخوان دست من
هر كـس كه حاضـر است بيايد جلوي تير
رقـصـي كـند مـيانهي ميدان دست من
«دي شـيخ با چـراغ...»وازاين مهملات كه
بر مي خـورد چـراغ به انسان دست من
اين وحـي منزل است نه تردستي وجنون
ايـمـان بيـاوريد به ايـمـان دست من!
پيغمبري كه شرط وشروطش مشخص است:
«بايد گـذشـت از دلًًًًًٌٍٍََََُُُُِِْ طـوفـان دست من»
بيت ششـم نوشته شـد و تو نِِشـسـته اي
ديگـر بـزن به كــوه و بيابان دسـت من
رنگ خشـونت از غزلم كـوچ كـرده بود
ساكـت نشست رسـتم دسـتان دست من
انگـشتهـاي سـبز مـرا باد برده بود
خـوابش گـرفته بود نگهبان دسـت من
بـاروبـنـه مسـافرتم را خـراب كـرد
تقصـير من نبود، چـمـدان دست من...
حلق مـرا دو دست كسي سخت ميفشرد
باﻻ نميرسـيد چـرا جــان دست من
اين بيت آخـر است واز خـواب ميپرم
مـن بودم و جـنازه بي جـان دست من
قصلان – ديماه 84
عشق قابیل است
"در مـی زنیم وخــانـه ی گــفتار ..."بازشــد
ایـــــن روزنــــــه بـــه آیــنـه بــازار بــاز شــد
من می روم به سمت نگاهی که بسته بود
آن چــشم خوش اشــاره ی بیمـار باز شــد
دیگـــر چــگـونـــه مــنتظــــر بـاد مــانـده اید؟
وقـــتی کـــه در بــه صــورت خودکـار باز شد
صـــبح" اذا زلــزلـــــت الـــرض..." ناگــــهــان
در آســـــتــانــه بــود کــــه دیــــوار باز شــد
خــــانــم فــــــروغ جشـــن تولـــد گـرفته بود
پشـــت هــمان دریچــــه کـه ایـن بار باز شد
باســــوت این قـــطار به بالا خــــوش آمــدیـد
ایـن پـنـجــــره زمــیـنـه ی دیـــــدار باز شــد


